تبليغاتX
پرنده کویری
دل تنگی ، امید ، لحظه ها ، دوست پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 13:27

وقتی که دل ارزش خودش را از دست بدهد ...

وقتی چشمهایت دیگر اشکی برای ریختن نداشته باشند...

وقتی دیگر قدرت فریاد زدن را هم نداشته باشی ...

وقتی دیگر چه دل تنگت می خواست گفته باشی ...

وقتی دیگر دفتر و قلم هم تنهایت گذاشته باشند...

وقتی از درون تمام وجودت یخ زده باشد ...

وقتی چشم از دنیا ببندی و آرزوی مرگ بکنی ...

وقتی احساس کنی که دیگر هیچ کس تو را درک نمی کند ...

وقتی احساس کنی که تنها ترین تنها ها هستی ...

وقتی باد تمام شمع های روشن اتاقتو خاموش کند ...

چشمهایت را ببند

                    و از ته دل بخند

 که با هر لبخندت روحی خاموش ، جان دوباره می گیرد و درخت پیر دوباره جوان می شود .

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

در بسته ای وجود ندارد پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 13:3
  

در بسته ای وجود ندارد 

آخرین عکس ستار خان پیش از شهادت در کنار باقر خان 

 

با شروع پادشاهی محمدعلی شاه قاجار که عامل سفارتخانه های خارجی بود در اولین گام مجلس را به توپ بست و مشروطه خواهان را به گونه های مختلف زمین گیر نمود .

در این بین ستارخان و باقرخان شعله های مبارزه آزادیخواهانه ملت ایران را روشن نگاه داشتند .

در زمانی که همه فکر می کردند ستارخان نیز همانند بسیاری از آزادیخواهان کشته شده است یکی از یارانش در حضور باقر خان به او گفت قشون دولتی رحمی ندارند و به ما مزدور می گویند، ستارخان پاسخ داد : اگر مزدور هم باشیم مزدور مردمیم نه اجنبی . باقرخان هم گفت : حکیم فردوسی هم وقتی شاهنامه را می نوشت در ایران غریب بود . ستارخان در حالی که به دور دست نگاه می کرد گفت : بزودی مردم آزادیخواه ایران تومار اجنبیان را در هم خواهند پیچید . 

این نشان میدهد حتی در بدترین شرایط مبارزین آزادیخواه نا امید نشدند و دل به تقدیر نسپردند ، منتظر دگرگونی اوضاع توسط این و آن هم نشدند .

به سخن ارد بزرگ : در پشت هیچ در بسته ای ننشینید  تا روزی باز شود . راه کار دیگری جستجو کنید  و اگر نیافتید همان در را بشکنید . 

و دیدیم در اندک زمانی ورق برگشت و مشروطه خواهان وارد تهران شدند و حاکمیت ملی را بار دیگر زنده نمودند .

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 10:59
نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

چهارشنبه نهم بهمن 1387 9:16

بهشت و  جهنم

روزی يک مرد روحانی با خداوند مکالمه ای داشت: "خداوندا! دوست دارم بدانم بهشت و جهنم چه شکلی هستند؟ "، خداوند او را به سمت دو در هدايت کرد و يکی از آنها را باز کرد، مرد نگاهی به داخل انداخت، درست در وسط اتاق يک ميز گرد بزرگ وجود داشت که روی آن يک ظرف خورش بود، که آنقدر بوی خوبی داشت که دهانش آب افتاد، افرادی که دور ميز نشسته بودند بسيار لاغر مردنی و مريض حال بودند، به نظر قحطی زده می آمدند، آنها در دست خود قاشق هايی با دسته بسيار بلند داشتند که اين دسته ها به بالای بازوهايشان وصل شده بود و هر کدام از آنها به راحتی می توانستند دست خود را داخل ظرف خورش ببرند تا قاشق خود را پر نمایند، اما از آن جايی که اين دسته ها از بازوهايشان بلند تر بود، نمی توانستند دستشان را برگردانند و قاشق را در دهان خود فرو ببرند. مرد روحانی با ديدن صحنه بدبختی و عذاب آنها غمگين شد، خداوند گفت: "تو جهنم را ديدی، حال نوبت بهشت است"، آنها به سمت اتاق بعدی رفتند و خدا در را باز کرد، آنجا هم دقيقا مثل اتاق قبلی بود، يک ميز گرد با يک ظرف خورش روی آن و افراد دور ميز، آنها مانند اتاق قبل همان قاشق های دسته بلند را داشتند، ولی به اندازه کافی قوی و چاق بوده، می گفتند و می خنديدند، مرد روحانی گفت: "خداوندا نمی فهمم؟!"، خداوند پاسخ داد: "ساده است، فقط احتياج به يک مهارت دارد، می بينی؟ اينها ياد گرفته اند که به یکديگر غذا بدهند، در حالی که آدم های طمع کار اتاق قبل تنها به خودشان فکر می کنند!" هنگامی که موسی فوت می کرد، به شما می اندیشید، هنگامی که عیسی مصلوب می شد، به شما فکر می کرد، هنگامی که محمد وفات می یافت نیز به شما می اندیشید، گواه این امر کلماتی است که آنها در دم آخر بر زبان آورده اند، این کلمات از اعماق قرون و اعصار به ما یادآوری می کنند که یکدیگر را دوست داشته باشید، که به همنوع خود مهربانی نمایید، که همسایه خود را دوست بدارید، زیرا که هیچ کس به تنهایی وارد بهشت خدا (ملکوت الهی) نخواهد شد.   تخمين زده شده که 93% از مردم اين متن را برای ديگران ارسال نخواهند کرد، زیرا آنها تنها به خود می اندیشند، ولی اگر شما جزء آن 7% باقی مانده می باشيد، اين پيام را برای دیگران ارسال نمایید، من جزء آن 7% بودم، همچنین به ياد داشته باشيد که من هميشه حاضرم تا قاشق غذای خود را با شما سهیم شوم.

 

 

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

پنجشنبه دوم آبان 1387 21:37
 به کسی عشق بورز که لایق عشق باشه نه تشنه عشق...زیرا کسی که تشنه عشق
است روزی سیراب میشود

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

پنجشنبه یازدهم مهر 1387 1:25
تا پیش از این به بازی روزگار خیلی معتقد نبودم ولی الان میدونم روزگار چقدر بین ادما فاصله میندازه و ادما هر ورز حتی هر نیم روز عوض می شن  میخام بگم روزگار غریبی است نازنین

ولی بازم دمش گرم خدای مهربون تنها پناهه دلمون اگه اون نبود چی می شد

دلا غافل ز سبحانی چه حاصل                مطیع نفس شیطانی چه حاصل

بود قدر تو افزون از ملایک                      تو قدر خود نمیدانی چه حاصل

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

پنجشنبه یکم فروردین 1387 5:51
ساقیا امدن عید مبارک بادت     وان مواعید که دادی نرود از یادت

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

سه شنبه دوم بهمن 1386 11:47

آن چنان كز رفتن گل، خار مي‏ماند به جا

از جواني حسرت بسيار مي‏ماند به جا

پرواز من به بال و پر توست زينهار
مشكن مرا كه مي‏شكني بال خويش را

صایب تبریزی

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

پنجشنبه سیزدهم دی 1386 16:31
به پایان رسیدیم اما نکردیم آغاز              فرو ریخت پرها نکردیم پرواز

ببخشای ای روشن عشق بر ما    ببخشای!  

شفیعی کدکنی  

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |

سه شنبه یازدهم دی 1386 10:42
ای عشق مدد کن که به سامان برسیم     چون مزرعه تشنه به باران برسیم

یا من برسم   به  یار  یا  یار  به من           یا هردو بمیریم و به پایان برسیم

نوشته شده توسط سایه  | لینک ثابت |