تبليغاتX
پرنده کویری

پرنده کویری

فرصتی برای خلوت با خود و دیدار دوستداران

آتش درنیستان

يک شب آتش در نيستاني فتاد        

    سوخت جون عشقي که در جاني فتاد

شعله تا سرگرم کار خويش شد    

       هر نيي شمع مزار خويش شد

ني به اتش گفت کين اشوب چيست 

   مر تورا زين سوختن مطلوب چيست

گفت اتش بي سبب نفروختم    

          دعوي بي معنيت را سوختم

زان که ميگوفتي نييم با صدنمود      

   همچنان در بند خود بودي که بود

مرد را دردي اگر باشد خوش است  

       درد بي دردي علاجش آتش است

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1390ساعت 23:41  توسط محمود  | 

بیست ودوم آبان ماه نود روز تلخی بود برام امروز مجتبی را تحویل بزرگترین امانتدار این عالم دادیم ارگرچه آشنایی ما خیلی کوتاه بود ولی جداییمون خیلی سخت تر خداحافظ مجتبی جان ولی هیچ وقت یادت از دلم نمیره   این اولین باری بود که از پرواز یک نفر اینقدر دلم گرفت....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1390ساعت 23:25  توسط محمود  | 

فرارسیدن نوروز 1390را که همراه با نویدهای آزادی از سراسر جهان است  به شما شادباش میگوئیم و تندرستی و شادکامی شما وخانواده را در سال نو آرزومندیم پیروز باشید

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم اسفند 1389ساعت 16:0  توسط محمود  | 

چقدر سخته

 

چقدر سخته که عشقت روبه روت باشه

نتونی هم صداش باشی

چفدر سخته که یک دنیا بها باشی ... نتونی که رها باشی

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب ... نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چقدر سخته ...


چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه


چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده !

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده ؟!

چقدر سخته کلامت ساده پرپر شه نتونی ناجیش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه ... نتونی راهیش باشی

چقدر سخته تو خونه ات عین مهمون شی ... بپوسی خسته ویرون شی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خوندن جدا باشی !

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

چه بدبخته گلی که مونده تو گلدون غمش یک قطره بارونه

چه بدبخته قناری که بخونه اما رویاش حس بیرونه

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 22:47  توسط محمود  | 

آخر راه اومدن با روزگار  گره کوریه که بخت منه
که تموم اتفاقای بدش  شاهد زندگی سخت منه
شاید این زخمی که از تو خوردم و  از حرارتش زبونه میکشم
یا تموم بی کسی هامو همش  فقط از دست زمونه میکشم

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری

بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

من که پشتم به خودت گرمه و باز هرچه این راهو میام نمیرسم

نکنه دستمو ول کردی که برم که به هرچی که میخوام نمیرسم

شایدم من اشتباهی اومدم که در بسته رو وا نمیکنی

من به این سادگی دل نمیکنم از تو که منو رها نمیکنی

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه 

بگو بازم هوامو داری و مثل همه منو تنها نمی ذاری
بگو هستی تا نترسونتم ظلمت این شب تکراری
بگو هستی و روی ماهتو امشب پشت ابرا پنهون نمیشه
آسمون بخت تیره ی من ابری نمی مونه همیشه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 21:33  توسط محمود  | 

انتظار

امام حسین(ع) را منتظرانش کشتند ...........و چه بسیارند منتظران مهدی(ع)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 23:37  توسط محمود  | 

سکوت سرد زمان

هر دمي چون ني، ازدل نالان، شكوه ها دارم

روي دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم

هر نفس آهيست، كز دل خونين، لحظه هاي عمر بي سامان، ميرود سنگين

اشك خون آلود من دامان، مي كند رنگين

به سكوت سرد زمان، به خزان زرد زمان،

نه زمان را درد كسي، نه كسي را درد زمان

بهار مردمي ها دي شد، زمان مهرباني طي شد، (آه از اين دم سرديها خدايا) ۲

نه اميدي در دل من، كه كشايد مشكل من

نه فروغ روي مهي، كه فروزد محفلِ من

نه همزبان دردآگاهي، كه ناله اي خرد با آهي، (داد از اين بي درديها خدايا)۲

(نه صفايي ز دمسازي به جامِ مي)۲

كه گَرد غم زدل شويد، كه بگويم راز پنهان، كه چه دردي دارم بر جان

آه از اين بي همرازي خدايا ، واي از اين بي همرازي خدايا

وه كه به حسرت عمر گرامي سر شد

همچو شراري از دل آذر، بر شد و خاكستر شد، يك نفس زد وهدر شد

يك نفس زد و هدر شد ، روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راهِ جنون زد، مردم چشمم جامه به خون زد ، يارا

دل نهم ز بي شكيبي، با فسونِ خود فريبي

چه فسون نافرجامي، به اميد بي انجامي، واي از اين افسون سازي خدايا

و ا ي ا ز اين ا فسون سازي خُد ا يا

 

شعر : جواد آذر

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 9:57  توسط محمود  | 


(قرآن ! من شرمنده توام – دکتر شریعتی)
 

قرآن ! من شرمنده توام اگر از تو آواز مرگی ساخته ام که هر وقت در کوچه مان آوازت بلند می شود همه از هم می پرسند " چه کس مرده است؟ "

 چه غفلت بزرگی که می پنداریم خدا ترا برای مردگان ما نازل کرده است .

قرآن ! من شرمنده توام اگر ترا از یک نسخه عملی به یک افسانه موزه نشین مبدل کرده ام .

یکی ذوق می کند که ترا بر روی برنج نوشته،‌ یکی ذوق میکند که ترا فرش کرده ،‌یکی ذوق می کند که ترابا طلا نوشته ، ‌یکی به خود می بالد که ترا در کوچک ترین قطع ممکن منتشر کرده و …  آیا واقعا خدا ترا فرستاده تا موزه سازی کنیم ؟

قرآن! من شرمنده توام اگر حتی آنان که تو را می خوانند و ترا می شنوند ،‌ آن چنان به پایت می نشینند که خلایق به پای موسیقی های روزمره می نشینند .. اگر چند آیه از تو را به یک نفس بخوانند مستمعین فریاد می زنند ” احسنت …! ” گویی مسابقه نفس است …

قرآن !‌ من شرمنده توام اگر به یک فستیوال مبدل شده ای حفظ کردن تو با شماره صفحه ،

‌خواندن تو آز آخر به اول ،‌یک معرفت است یا یک رکورد گیری؟ ای کاش آنان که ترا حفظ کرده اند ، ‌حفظ کنی ، تا این چنین ترا اسباب مسابقات هوش نکنند .

خوشا به حال هر کسی که دلش رحلی است برای تو .

آنان که وقتی ترا می خوانند چنان حظ می کنند ،‌ گویی که قرآن همین الان به ایشان نازل شده است. آنچه ما با قرآن کرده ایم تنها بخشی از اسلام است که به صلیب جهالت کشیدیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم شهریور 1389ساعت 18:45  توسط محمود  | 

در مجالی كه برایم باقیست

در مجالی كه برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم كه در آن اول صبح به زبانی ساده مهر تدریس كنند و بگویند خدا خالق زیبایی و سراینده عشق، آفریننده ماست .مهربانیست كه ما را به نكویی ،دانایی ،زیبایی و به خود می خواند .جنتی دارد نزدیك، زیبا و بزرگ ،دوزخی دارد - به گمانم كوچك و بعید ،در پی سودایی ست كه ببخشد ما را و بفهماندمان ترس ما بیرون از دایره رحمت اوست ،در مجالی كه برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم كه خرد را با عشق، علم را با احساس و ریاضی را با شعر ،دین را باعرفان ،همه را با تشویق تدریس كنن. لای انگشت كسی قلمی نگذارند و نخوانند كسی را حیوان و نگویند كسی را كودن و معلم هر روز روح را حاضر و غایب بكند و به جز از ایمانش ،هیچ كس چیزی را حفظ نباید بكند ،مغزها پر نشود چون انبار ،قلب خالی نشود از احساس ،درس هایی بدهند كه به جای مغز، دل ها را تسخیر كند ،از كتاب تاریخ جنگ را بردارند ،در كلاس انشا هر كسی حرف دلش را بزند غیر ممكن را از خاطره ها محو كنند، تا كسی بعد از این باز همواره نگوید: "هرگز" و به آسانی همرنگ جماعت نشود ،زنگ نقاشی تكرار شود، رنگ را در پاییز تعلیم دهند ،قطره را در باران ،موج را در ساحل ،زندگی را در رفتن و برگشتن از قله كوه و عبادت را در خدمت خلق، كار را دركندو و طبیعت را در جنگل و دشت. مشق شب این باشد كه شبی چندین بار همه تكرار كنیم: عدل ،آزادی ،قانون ،شادی ,,,,,, در مجالی كه برایم باقیست باز همراه شما مدرسه ای می سازیم كه در آن آخر وقت به زبانی ساده شعر تدریس كنند و بگویند كه تا فردا صبح خالق عشق نگهدار شما
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 14:12  توسط محمود  | 

دزد جوانمردی!



 

اسب سواری، مرد چلاق و افلیجی را سر راه خود دید که از او کمک می خواست.
مرد سوار دلش به حال او سوخت.
از اسب پیاده شد و او را از جا بلند کرد و روی اسب گذاشت تا او را به مقصد برساند.
مرد چلاق وقتی بر اسب سوار شد، دهنه ی اسب را کشید و گفت : ... اسب را بردم ، و با اسب گریخت!
اما پیش از آنکه دور شود صاحب اسب داد زد : تو ، تنها اسب را نبردی ، جوانمردی را هم بردی!
اسب مال تو ؛ اما گوش کن ببین چه می گویم! مرد چلاق اسب را نگه داشت.
مرد سوار گفت : هرگز به هیچ کس نگو چگونه اسب را به دست آوردی؛ زیرا می ترسم که دیگر « هیچ سواری » به پیاده ای رحم نکند

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:52  توسط محمود  | 

دریا باش!

روزی شاگرد یه راهب پیر هندو از او خواست که بهش یه درس به یاد موندنی بده
راهب از شاگردش خواست کیسه نمک رو بیاره پیشش، بعد یه مشت از اون نمک رو داخل لیوان نیمه پری ریخت و از او خواست اون آب رو سر بکشه.
شاگرد فقط تونست یه جرعه کوچک از آب داخل لیوان رو بخوره ، اونم بزحمت.

استاد پرسید : " مزه اش چطور بود ؟ "
شاگرد پاسخ داد : ... " بد جوری شور و تنده ، اصلا نمیشه خوردش "

پیر هندو از شاگردش خواست یه مشت نمک برداره و اونو همراهی کنه.
رفتند تا رسیدن کنار دریاچه.
استاد از او خواست تا نمکها رو داخل دریاچه بریزه، بعد یه لیوان آب از دریاچه برداشت و داد دست شاگرد و ازش خواست اونو بنوشه.
شاگرد براحتی تمام آب داخل لیوان رو سر کشید.
استاد اینبارهم از او مزه آب داخل لیوان رو پرسید. شاگرد پاسخ داد : " کاملا معمولی بود. "

پیر هندو گفت :
رنجها و سختیهائی که انسان در طول زندگی با آنها روبرو میشه همچون یه مشت نمکه و اما این روح و قدرت پذیرش انسانه که هر چه بزرگتر و وسیعتر بشه ، میتونه بار اون همه رنج و اندوه رو براحتی تحمل کنه ، بنابراین سعی کن یه دریا باشی تا یه لیوان آب.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:48  توسط محمود  | 

کفش یا پا ؟!

کفش هایش انگشت نما شده بود و جیبش خالی!
یک روز دل انگیز بهاری از کنار مغازه ای می گذشت ؛ مأیوسانه به کفشها نگاه می کرد و غصه ی نداشتن بر همه ی وجودش چنگ انداخته بود.
ناگاه! جوانی کنارش ایستاد، سلام کرد و با خنده گفت : ... چه روز قشنگی !

مرد به خود آمد ، نگاهی به جوان انداخت و از تعجب دهانش باز ماند!
جوان خوش سیما و خنده بر لب، پا نداشت، پاهایش از زانو قطع بود!

مرد هاج و واج ، پاسخ سلامش را داد ؛ سر شرمندگی پایین آورد و عرق کرده ، دور شد.

لحظاتی بعد ، عقل گریبانش را گرفته بود و بر او نهیب می زد که :
غصه می خوردی که کفش نداری و از زندگی دلگیر بودی ؛ دیدی آن جوانمرد را که پا نداشت ؛ اما خوشحال بود از زندگی خوشنود!
به خانه که رسید از رضایت لبریز بود...!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:40  توسط محمود  | 

کسی که می خواست خدا را ببیند!

روزی مرد جوانی نزد شری راما کریشنا رفت و گفت: میخواهم خدا را همین الآن ببینم!!!
کریشنا گفت : قبل از آنکه خدا را ببینی باید به رودخانه گنگ بروی و خود را شستشو بدهی.
او آن مرد را به کنار رودخانه گنگ برد و گفت: بسیار خوب حالا برو توی آب.
هنگامی که جوان در آب فرو رفت، کریشنا او را به زیر آب نگه داشت.
عکسالعمل فوری مرد این بود که برای بدست آوردن هوا مبارزه کند.
وقتی کریشنا متوجه شد که آن شخص دیگر بیشتر از این نمیتواند در زیر آب بماند به او اجازه داد از آب خارج شود.

در حالی که آن مرد جوان در کنار رودخانه بریده بریده نفس میکشید، کریشنا از او پرسید: وقتی در زیر آب بودی به چه فکر میکردی؟ آیا به پول، زن، بچه یا اسم و مقام و حرفه؟!!

مرد پاسخ داد: نه به تنها چیزی که فکر میکردم هوا بود.
کریشنا گفت: درست است.
حالا هر وقت قادر بودی به خدا هم به همان طریق فکر کنی فوری او را خواهی دید

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:31  توسط محمود  | 

افـــکـار دیـــگــران!



مردی در کنار جاده، دکه ای درست کرد و در آن ساندویچ می فروخت.
چون گوشش سنگین بود، رادیو نداشت، چشمش هم ضعیف بود، بنابراین روزنامه هم نمی خواند.
او تابلویی بالای سر خود گذاشته بود و محاسن ساندویچ های خود را شرح داده بود.
خودش هم کنار دکه اش می ایستاد و مردم را به خریدن ساندویچ تشویق می کرد و مردم هم می خریدند.

کارش بالا گرفت لذا او ابزار کارش را زیادتر کرد.
وقتی پسرش از مدرسه نزد او آمد .... به کمک او پرداخت.

سپس کم کم وضع عوض شد.
پسرش گفت: پدر جان، مگر به اخبار رادیو گوش نداده ای؟ اگر وضع پولی کشور به همین منوال ادامه پیدا کند کار همه خراب خواهد شد و شاید یک کسادی عمومی به وجود می آید.
باید خودت را برای این کسادی آماده کنی.
پدر با خود فکر کرد هر چه باشد پسرش به مدرسه رفته به اخبار رادیو گوش می دهد و روزنامه هم می خواند پس حتماً آنچه می گوید صحیح است.
بنابراین کمتر از گذشته نان و گوشت سفارش داده و تابلوی خود را هم پایین آورد و دیگر در کنار دکه خود نمی ایستاد و مردم را به خرید ساندویچ دعوت نمی کرد.
فروش او ناگهان شدیداً کاهش یافت.
او سپس رو به فرزند خود کرد و گفت: پسرجان حق با توست.
کسادی عمومی شروع شده است.

آنتونی رابینز یک حرف بسیار خوب در این باره زده که جالبه بدونید: اندیشه های خود را شکل ببخشید در غیر اینصورت دیگران اندیشه های شما را شکل می دهند. خواسته های خود را عملی سازید وگرنه دیگران برای شما برنامه ریزی می کنند.

در واقع اون پدر داشت بهترین راه برای کاسبی رو انجام می داد اما به خاطر افکار پسرش، تصمیمش رو عوض کرد و افکار پسر اونقدر روی اون تأثیر گذاشت که فراموش کرد که خودش داره باعث ورشکستگی می شه و تلقین بحران مالی کشور، باعث شد که زندگی اون آدم عوض بشه.
خداوند به همه ما فکر، فهم و شعور بخشیده تا بتونیم فرق بین خوب و بد رو تشخیص بدیم.
بهتره قبل از اینکه دیگران برای ما تصمیماتی بگیرن که بعد ما رو پشیمون کنه، کمی فکر کنیم و راه درست رو انتخاب کنیم و با انتخاب یک هدف درست از زندگی لذت ببریم. چون زندگی مال ماست.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:21  توسط محمود  | 

 

نامه ی دختری به همسر آینده اش!

عزيزم!
مي تواني خوشحال باشي، چون من دختر كم توقعي هستم.
اگر مي گويم بايد تحصيلكرده باشي، فقط به خاطر اين است كه بتواني خيال كني بيشتر از من مي فهمي!
اگر مي گويم بايد خوش قيافه باشي، فقط به خاطر اين است كه همه با ديدن ما بگويند "داماد سر است!" و تو اعتماد به نفست هي بالاتر برود!

اگر مي گويم بايد ماشين بزرگ و با تجهيزات كامل داشته باشي، فقط به اين خاطر است كه وقتي هر سال به مسافرت دور ايران مي رويم توي ماشين خودمان بخوابيم و بي خود پول هتل ندهيم!

اگر از تو خانه مي خواهم، به خاطر اين است كه خود را در خانه اي به تو بسپارم كه تا آخر عمر در و ديوارآن، خاطره اش را برايم حفظ كنند و هرگوشه اش يادآور تو و آن شب باشد!

اگر عروسي آن چناني مي خواهم، فقط به خاطر اين است كه فرصتي به تو داده باشم تا بتواني به من نشان بدهي چقدر مرا دوست داري و چقدر منتظر شب عروسيمان بوده اي!

اگر دوست دارم ويلاي اختصاصي كنار دريا داشته باشي، فقط به خاطر اين است كه از عشق بازي كنار دريا خوشم مي آيد... جلوي چشم همه هم كه نمي‌شود!

اگر مي گويم هرسال برويم يك كشور را ببينيم، فقط به خاطر اين است كه سالها دلم مي خواست جواب اين سوال را بدانم كه آيا واقعا "به هركجا كه روي آسمان همين رنگ است"؟! اگر تو به من كمك نكني تا جواب سوالاتم را پيدا كنم، پس چه كسي كمكم كند؟!

اگر از تو توقع ديگري ندارم، به خاطر اين است كه به تو ثابت كنم چقدر برايم عزيزي!
و بالاخره...
اگر جهيزيه چنداني با خودم نمي آورم، فقط به خاطر اين است كه به من ثابت شود تو مرا بدون جهيزيه سنگين هم دوست داري و عشقمان فارغ از رنگ و رياي ماديات است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 23:19  توسط محمود  | 

 

ديوارشيشه اي ذهن

يه روز يه دانشمند يه آزمايش جالب انجام داد... اون يه اكواريم شيشه اي ساخت و اونو با يه ديوار شيشه اي دو قسمت كرد.
تو يه قسمت يه ماهي بزرگتر انداخت و در قسمت ديگه يه ماهي كوچيكتر كه غذاي مورد علاقه ي ماهي بزرگه بود.
ماهي كوچيكه تنها غذاي ماهي بزرگه بود و دانشمند به اون غذاي ديگه اي نمي داد... او براي خوردن ماهي كوچيكه بارها و بارها به طرفش حمله مي كرد، اما هر بار به يه ديوار نامرئي مي خورد. همون ديوار شيشه اي كه اونو از غذاي مورد علاقش جدا مي كرد.
بالا خره بعد از مدتي از حمله به ماهي كوچيك منصرف شد. او باور كرده بود كه رفتن به اون طرف اكواريوم و خوردن ماهي كوچيكه كار غير ممكنيه.
دانشمند شيشه ي وسط رو برداشت و راه ماهي بزرگه رو باز كرد اما ماهي بزرگه هرگز به سمت ماهي كوچيكه حمله نكرد. اون هرگز قدم به سمت ديگر اكواريوم نگذاشت.
ميدانيد چرا؟
اون ديوار شيشه اي ديگه وجود نداشت، اما ماهي بزرگه تو ذهنش يه ديوار شيشه اي ساخته بود. يه ديوار كه شكستنش از شكستن هر ديوار واقعي سخت تر بود.
اون ديوار باور خودش بود. باورش به محدوديت. باورش به وجود ديوار. باورش به ناتواني.
ما هم اگه خوب تو اعتقادات خودمون جستجو كنيم، كلي ديوار شيشه اي پيدا مي كنيم كه نتيجه ي مشاهدات و تجربياتمونه و خيلي هاشون هم اون بيرون نيستن و فقط تو ذهن خود ما وجود دارند.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم فروردین 1389ساعت 13:28  توسط محمود  | 

قلعه نهبندان

قلعه نهبندان:

قلعه عظیم نهبندان كه از خشت و چینه ساخته شده، در داخل شهر نهبندان قرار گرفته است. با توجه به نقشه بنا و اشیاء سفالی بدست آمده از قلعه، سابقة تاریخی آن به دوران قبل از اسلام یعنی دوران اشكانی و ساسانی برمی‌گردد.

قلعه در دوران اسلامی تا دوران صفویه فعال بوده و در دوره صفویه به طور كامل متروك شده است. وجود این قلعه صحت ادعای بعضی منابع تاریخی كه سابقه شهر نهبندان را به دوران پیش از اسلام می‌رسانند. تأیید می‌كند

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی 1388ساعت 12:25  توسط محمود  | 

 

اما چه رنجی است لذت ها را تنها بردن و چه زشت است زیبایی ها را تنها دیدن و چه بدبختی آزاردهنده ای است تنها خوشبخت بودن! در بهشت تنها بودن سخت تر از کویر است ( دکتر علی شریعتی )

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 13:3  توسط محمود  | 

هر گاه «خدا» را بیابی «خود» را گم می کنی

و آنگاه که به«خود» می پردازی«خدا»  گم شده است

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:40  توسط محمود  | 

 

من خدا را دارم،

کوله بارم بر دوش، سفری می باید، سفری بی همراه

 گم شدن تا ته تنهایی محض

 سازکم گفت: هر کجا لرزیدی

 از سفر ترسیدی

تو بگو از ته دل

 من خدار ا دارم

 من  و سازم چندی است که فقط با اوییم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 21:35  توسط محمود  |